🌼شروعی دوباره🌼P2

صبحتون بخیر!
🌼شروعی دوباره🌼
☆P2☆
"مارلی"
باید یه جوری ازش بپرسم که بفهمم من الان یه اشراف زادهام یا نه!
☆آم... خانم میتونم یه سوال بپرسم؟
-بله بانو.
☆آم... میشه در مورد اجدادمون بگین یا در مورد پدربزرگ ایشون کی بودن؟
-پدربزرگتون پادشاه خیلی خوبی بودن و شهر ما رو خیلی خوب اداره کردن اجدادتون هم همینطور پرنسس مارلی.
چی!پرنسسس!
-بانو سوال بسته بیاین لباساتون رو بپوشین.
با همون حالت خوشک زدگی لباسامو پوشیدم. صبحانه ی مفصلی برام آوردن که از خوشحالی داشتم بال درمی آوردم. انقدر شلخته شروع کردم که خدمتکاره دهنش باز مونده بود.
اهمی گفتمو و آروم چنگالو برداشتمو شروع کردم.
سیر که شدم در باز شد و یک مرد خوشتیپ وارد شد.
اگه الان میرا بودم باهاش ازدواج میکردم.
-سلام دخترم.
خب پس همه چی کنسله. لبخندی گرم زدمو سلام کردم.
اروم اومد بقلم کردو چرخوندتم.
-صبحانه خوردی؟
☆بله پدر.
-خب پس زودی لباساتو بپوش که میخوایم تو یه شهر یه قدمی بزنیم.
لبخند زدم. انتظار داشتم یه لباس مشکی خفن با چاقو بهم بدن اما...
(پوکر (T_T))
یه لباس صورتی پفی با شلن که کل بدنمو میپوشوند بهم دادن!