
"داستان واقعی دیو دلبر" P3
😊🌸
وقتی چشامو باز کردم توی یه اتاق که زیاد جالب نبود روی تخت بودم...
تمام وسایل صورتی بودن؟!
☆هاه فک کرده من بچم.
بلند شدمو دستیگره در رو فشار دادم...قوفل بود.
عصبی شدمو پامو محکم کوبوندم به در!
در رو زدن.
-بل حالت خوبه؟
☆هاه.. خوب اره عالیم از خوشحالی میخوام پرواز کنم... در رو باز کن عوضی!
-یه لباس تو کمده اونو بپوش امروز باهم غذا میخوریم.
و دیگه صدایی نیومد...
رفتم طرف پنجره. باز نمیشد اینجا چه خونه داغونیه!
(چند ساعت بعد)
صدای پا شنیدم حتما کارلوسه.
دراز کشیدم و رفتم زیر تخت.
در باز شد...
-بل؟بل؟
همه جا رو زیرو رو کرد آخرش اومد جلوی تخت وایساد... جلوی دهنمو گرفتم...
-اون نمیتونه وایسا...
آروم خم شد... لعنتی من تمام بچگیمو با این کثافت گذروندم.
منو دیدو منم چشامو بستم. لبخندی زد.
-سک سک
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اگه قرار باشه بزارم این دفعه های قبل حمایت کنید ممنون🥲